در این قسمت از سری مقاله های MBTI میرسیم به دو قطبی سوم یعنی دو قطبی تصمیم گیری

تا به الان متوجه شده ایم که:

  • جهت نگاه و جهت انرژی گرفتنمان در چه جهتی است و انرژیمان را در چه جهتی مصرف میکنیم (کارکرد های درونگرایی و برونگرایی)
  • به چه اطلاعاتی توجه میکنیم و روی آنها متمرکز هستیم (حسی و شهودی)

دو قطبی تصمیم گیری به ما میگوید با این اطلاعاتی که به دست آورده اید الان بر چه اساسی میخواهید تصمیم گیری کنید؟

 

ما انسان ها بر دو اساس تصمیم میگیریم. تصمیمات ما یا احساسی یا منطقی است پس در این مقاله به این دو کارکرد تصمیم گیری میپردازیم.

ما انسان ها همه با عقلمان تصمیم میگیریم اما ملاک و معیار های متفاوتی برای تصمیم گیری داریم که با هم آنها را بررسی میکنیم

قبل از بررسی توجه داشته باشید که ما یکی از کارکرد های احساسی و منطقی را بر دیگری ترجیح میدهیم و به این شکل نیست که صرفا منطقی یا صرفا به صورت احساسی تصمیم گیری کنیم.

 

 

ترجیح تصمیم گیری منطقی

 

برای منطقی ها حرف اول را منطق میزند

یکی از بارز ترین ویژگی های افراد منطقی این است که وقتی میخواهند تصمیمی بگیرند خود را از موضوع جدا میکنند و سعی میکنند که از دید سوم شخص این تصمیم را بگیرند. این کار به آنها توانایی این را میدهد که تصمیمات عینی و منطقی را بگیرند

منطقی ها بیشتر از اینکه بخواهند در گیر دیگران و احساسات درگیر در یک موضوع شوند سعی میکنند که بدانند در حال حاضر چه چیزی درست است؟ و بر اساس همان تصمیماتشان را بگیرند.

“افراد منطقی سعی میکنند که اعتبار احساسات را زیر سؤال ببرند و آن را نادیده بگیرند”

آنها به موقع تصمیم گیری فقط به این فکر میکنند که چه کاری درست است و نه اینکه چه کاری الان خوب است؟ چه کاری خوشایند است یا نیست.

 

برای درک این موضوع به داستان زیر توجه کنید:

 

“شرکتی برای نجات خود نیاز به تعدیل نیرو دارد و در جلسه ای که بین هیات مدیره برقرار شده است چند فرد منطقی و چند فرد احساسی وجود دارد. در این جلسه افراد منطقی از نظرشان قطعا تعدیل نیرو اگر بتواند به صلاح شرکت باشد کاری پسندیده و درست است. اما افراد احساسی به این فکر میکنند که این عادلانه نیست و باید به کارمندان شرکت توجه بیشتری نشان دهیم و راه حل دیگری را تعیین کنیم. افراد منطقی در این جلسه معتقدند این که بعضی ها از این تصمیم ناراحت میشوند یک طرف قضیه است و طرف دیگر قضیه این است که این کار برای شرکت سود بالایی دارد و ما را از بحران نجات میدهد و این بی دردسر ترین راه ممکن است چرا باید راه هایی را برویم که ممکن است هزینه بر باشد؟”

 

همانطور که در مثال بالا دید افراد منطقی وقتی که میدانند کاری درست و منطقی است احساسات را به راحتی کنار میگذارند و بیشتر در گیر سبک سنگین کردن یک مسئله میشوند و میخواهند جنبه های مثبت و منفی یک موضوع را بررسی کنند و سپس تصمیمی عینی بگیرند.

 

افراد منطقی همیشه سعی میکنند که  منصفانه و عادلانه  تصمیم گیری کنند و قوانین را برای همه به صورت یکسان در نظر بگیرند. آنها به اصول، استانداردها و قواعد اهمیت زیادی میدهند. وقتی که میخواهند درگیر احساسات شوند این موضوع برایشان سخت و گیج کننده است و هیشمه به این توجه دارند که چه کاری در حال حاضر درست است تا آن را انجام دهند هرچند به ضرر چند نفر تمام شود.

 

افراد تفکری بیشتر به سمت شغل هایی کشیده میشوند که در آن بتوانند به حل مسئله و تحلیل بپردازند، در واقع نقطه قوت این افراد این است که مسائل را تحلیل کنند و سپس آنها را حل کنند. آنها از این موضوع لذت فراوانی میبرند. اگر به پست های مدیریتی برسند آنها مدیر یا رهبری قاطع و صریح خواهند بود که عاشق حل مسئله و تحلیل شرایط هستند

منطقی ها برای گرفتن تصمیماتشان همیشه به دنبال دلایل منطقی و محکمی هستند و پس از سبک سنگین کردن های فراوان سعی میکنند تصمیماتی قاطعانه بر پایه آنچه که درست است را بگیرند.

در نتیجه:

“منطقی ها بر سر تصمیمات خود به سختی پا فشاری میکنند و منصرف کردن آنها به سختی صورت میگیرد زیرا هیشمه دلایل محکمی برای تصمیماتشان دارند”

توجه کنید که اگر یک فرد منطقی را تشویق میکنید یا مورد انتقاد قرار میدهید قطعا او از شما دلیل میخواهد.

  • دلیل تشویق شما چیست؟

افراد منطقی تا وقتی که به یک نتیجه نرسیده باشند تشویق کردنشان از دید آنها یک امر بیهوده است

  • دلیل انتقاد شما چیست؟

افراد منطقی را وقتی مورد انتقاد قرار میدهید باید آماده جواب باشید و به آنها دلیل بدهید و گرنه شما را به چالش بحث کردن دعوت میکنند

 

 

وقتی که دلایل احساسی به آنها میدهید نمیتوانند آن را بپذیرند و در نتیجه همانگونه که اعتبار احساسات را زیر سؤال میبرند، تصمیماتی که بر اساس احساس باشد هم برایشان توجیه ندارد پس همیشه قبل از صحبت با یک فرد منطقی سعی کنید دلایل محکمی را آماده کرده باشید

از دیگر ویژگی هایی که افراد منطقی را از افراد احساسی جدا میکند این است که منطقی ها همیشه از نظرشان گفتن واقعیت به فرد مقابلشان یک لطف محسوب میشود چرا که هرکسی باید با واقعیت رو به رو شود.

در نتیجه شما آنها را معمولا افرادی رک میبینید که به راحتی حرف های خود را میزنند یا انتقادشان را به راحتی انجام میدهند.

 

افراد احساسی

 

برای این افراد احساسات درگیر در یک موضوع ، شرایط و روابطشان با دیگران به هنگام تصمیم گیری ملاک قرار میگیرد

اگر یکی از بارزترین ویِژگی های افراد منطقی این بود که خود را از موضوع جدا میکردنند تا بتوانند تصمیمی درست را بگیرند، افراد احساسی درست برعکس منطقی ها، شیرجه زنان وارد یک موضوع میشوند و علاوه بر اینکه از دید خودشان به موضوع نگاه میکنند سعی میکنند که خود را به جای فرد مقابل هم بگذارند.

 

افراد احساسی به هنگام تصمیم گیری به این موضوع توجه دارند که چه کاری خوب یا بد است؟ چه کاری خوشایند دیگران یا خودشان است؟

چطور تصمیمی بگیرم که کمترین ضرر را به دیگران بزند؟ چطور تصمیمی بگیرم که دچار تعارض نشویم؟

 

شاید اگر به جای واژه احساس از واژه ارزش استفاده کنیم بهتر باشد و سپس متوجه باشیم که از ارزش های مهم زندگی افراد احساسی این است که مهربانی و هماهنگی را در همه حال رعایت کنند.

اما مهم تر از همه این است: آنها انتظار دارند که دیگران هم همین ارزش ها را داشته باشند و وقتی که میبینند یک نفر به هماهنگی و مهربانی و روابط با دیگران اهیمیت نمیدهد ناراحت میشوند

 

احساسی ها معمولا موضوعات را شخصی میکنند و با انتقاد ها میانه خوبی ندارند

 

اگر یک فرد احساسی بخواهد از کسی انتقاد کند حالتی شبیه به این دارد که:

ابتدا چند تعریف مثبت میدهد و سپس هم یادش میرود که میخواست انتقاد کند! آنها چون خودشان به شدت از انتقاد بیزار هستند از این رو این کار را هم در حق دیگران سعی میکنند تا آنجا که ممکن است انجام ندهند.

آنها نمیتوانند حرف خود را رک بزنند و همیشه مقدمه چینی های زیادی را انجام میدهند. برای اشخاصی که احساس را بر منطق ترجیح میدهند بعضی مواقع گفتن دروغی مصلحتی بهتر است تا اینکه بخواهند رک و پوست کنده حقیقت را بگویند.

 

جالب است بدانید همانگونه که افراد منطقی سعی میکنند که اعتبار احساسات را زیر سؤال ببرند افراد احساسی هم سعی میکنند که اعتبار افکار منفی را زیر سؤال ببرند تا بتوانند به احساس خوبی برسند

 

احساسی ها استاد ایجاد احساس خوب در دیگران هستند به همین علت هم بیشتر سمت شغل های خدماتی کشیده میشوند. آنها اگر مدیر یا رهبر شوند قطعا به رهبر و مدیری دلسوز و صمیمی تبدیل میشوند

در صورتی که نقطه ی مقابل آنها یعنی افراد منطقی به مدیر و رهبری صریح و قاطع با دیدی تحلیلی بالا تبدیل میشدند.

 

برای درک بهتر افراد احساسی به داستان آن شرکتی که قصد تعدیل نیروها را داشت در بالا مراجعه کنید

مدیرانی با کارکرد احساسی خود را جای کارمندان دیگر قرار میدادند و ادعا میکردند که این موضوع اصلا عادلانه نیست که بخواهیم تعدیل نیرو داشته باشیم زن و بچه های کارمندان چه میشود؟ آنها چه احساسی پیدا میکنند؟ زندگی شان بعد از تعدیل نیرو چه میشود؟

همانطور که گفتیم احساسی ها درگیر این میشوند که دیگران چه احساسی با این تصمیم من پیدا میکنند؟

اگر قدرت افراد منطقی در تحلیل کردن و حل یک موضوع بود باید بدانیم که قدرت افراد احساسی در همدلی کردن و نزدیک شدن به افراد از راه مهربانی و احساسی است.

 

یکی از نیاز های اساسی که باید در مورد افراد منطقی و احساسی بدانیم در این است که:

احساسی ها معمولا به دنبال تشویق شدن به دلیل تلاش زیاد هستند ولی منطقی ها به دنبال تشویق شدن به دلیل دستاورد هایشان هستند. اگر مدیر یک شرکت فردی منطقی باشد به دنبال دستاورد است و اگر کارمندانش حتی دو روز هم نخوابند و مدام کار کنند ممکن است تا به دستاوردی نرسیده باشد راضی نشود و آنها را تشویق نکند

اما اگر مدیر همین شرکت فردی احساسی باشد و این از خود گذشتگی ها و تلاش ها را ببیند او به کارمندانش قطعا قبل از دستاورد پاداش میدهد و از بودن آنها خوشحال خواهد بود.

 

حالا که خودتان را به خوبی شناختید در پایان چند توصیه به افراد با کارکرد منطقی و احساسی میکنیم که بتوانند زندگی بهتری را تجربه کنند:

چند توصیه به افراد احساسی:

  • درخواست کردن را بیاموزید، نگوئید مهم نیست هرچه تو بگویی
  • از خودتان دفاع کنید
  • سعی کنید در کنار افراد منطقی کمتر از احساساتتان صحبت کنید
  • قبل از تصمیم گیری کمی احساسات را نادیده بگیرید و پیش خود فکر کنید اگر یک فرد منطقی (یکی از دوستانتان) جای شما بود چطور تصمیم میگرفت؟
  • در محیط های کاری سعی کنید در مکان هایی کار کنید که رفتاری حمایتگرانه هم وجود داشته باشد و هم از شما انتظار رود نشان دهید
  • انتقاد کردن خوب نیست اما اگر یاد بگیرید واقعیت را در قالبی بیان کنید که فرد مقابل ناراحت نشود بهتر است از دروغی مصلحتی چون ممکن است سوء برداشت شود از این موضوع
  • انتقاد ها را شخصی نکنید
  • سعی کنید کارهای تحلیلی و منطقی انجام دهید

 

چند توصیه به افراد منطقی:

  • به این فکر کنید که چطور بازخورد شما روی دیگران تاثیر دارد
  • با جنبه های مثبت همیشه شروع کنید
  • انتقاد های سازنده تان فقط از دید خودتان سازنده هستند بیشتر شبیه تخریب چی میماند بهتر است روی این موضوع کار کنید
  • تشویق و قدر دانی برای افراد دیگر فقط برای دستاورد نیست بلکه برای تلاش است این را تشخیص دهید
  • گهگاهی عذر خواهی کنید
  • هیچ مسئله ای ندارد در بحث بازنده شوید
  • به کلاس های روانشناسی بروید کتاب هایی برای شناخت احساساتتان بخوانید این به تعادلتان کمک میکند
  • به احساسات هم فکر کنید میدانم که احساسات خودتان کمی برایتان دور از دسترس است اما به احساسات دیگران هم توجه کنید

 

به نظر شما کدام یک از این دو دسته از افراد میتوانند در زندگی خود تصمیمات بهتری بگیرند؟

 

 

 

 

 

 

علی زنگویی

علی زنگویی

به دیگران کمک میکنم تا در مسیر پر پیچ و خم زندگی با یادگیری مهارت های ضروری زندگی و خودشناسی، رابطه و زندگی خود را دگرگون کنند

این پست دارای یک نظر است

  1. علی

    با سلام خدمت شما.مطالب مفید و عالی بودند.ممنون از زحماتتون.

دیدگاهتان را بنویسید